تبليغاتX
شاید طنز
هیچ چیز جدی نیافتم !
از این به بعد می خواهم در وبلاگ

 

خاطره ای ماندگار از یک بسیجی

 

بنویسم .

( برای مسابقه ی وبلاگ نویسی )

اگر دوستان عزیزم سر زدند . با نظرات زیباشان سرفرازم فرمایند .

متشکرم

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 12:52  توسط رضا سلیمی | 

من یکی را می شناسم که:

مادرش را به شکل ماشین لباس شویی و گاهی هم به شکل ماشین ظرفشویی می بیند !

پدرش را با خودپرداز بانک اشتباهی می گیرد !

شوهر عمه اش را به شکل فرهنگ لغت و

نانوای محله  را به شکل نان

و قصاب محله را به شکل گوساله می بیند !

او مراسمات عبادی را یک نوع تفریح دستجمعی برای گذران اوقات فراقت تصور می کند

او دوستان را هم به شکل نربانی می بیند که او را به مقاصدش می رسانند

شما که"  او" نیستید؟!

====================================

شرمنده ی الطاف همه ی دوستان خوب و نازنینی هستم که با کامنت های خودشون احوال ما را می پرسند .

چون تنبلی ام گل کرده تصمیم دارم هر ماه یک بار آپ کنم .

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 21:54  توسط رضا سلیمی | 

 

نمی دانم تاکنون به جالیز هندوانه رفته اید یا نه.

ما که رفتیم ، جای شما خالی ! نه برای تماشا بلکه برای خرید هندوانه .

هندوانه ها کوچک بودند و ما به دنبال هندوانه ی بزرگ !

. جالیز را که نگاه می کردیم ، هندوانه ی بزرگی را در بین بوته ها می دیدیم .

 آن را نشان کرده و در زمین ناهموار به طرفش می رفتیم .

زمانیکه می رسیدیم ، با تعجب مشاهده می کردیم که این هم به اندازه ی هندوانه های دیگر است !

دوباره به اطراف نگاه می کردیم . هندوانه ی بزرگی چشمک می زد .

به طرفش می دویدیم که مبادا دیگری زودتر از ما آن را صاحب شود .

 اما وقتی می رسیدیم می دیدیم که هیچ تفاوتی با بقیه ندارد !

نمی خواستیم تسلیم شویم ، لذا بارها ، آزموده را آزمودیم . اما خطا بود ...

هندوانه ها از دور بزرگ به نظر می رسیدند ولی واقعیت چیز دیگری بود.

نتیجه گیری با شمـــــــــــــــــــا

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 18:48  توسط رضا سلیمی | 

به این هم می اندیشم که بهترین و معروف ترین افراد ( بغیر از انبیا (ع) و صلحا) در مدت زمان کوتاهی غبار زمانه کهنه شان کرده و به سادگی از یادها رفته اند ...

حال این مدت زمان صدسال باشد یا هزار سال ، چه فرقی می کند؟!

مهم این است که عاقبت همه یکسان است ... فراموشی ..

بازهم با خودم فکر می کنم ؛

باقی ماندن یاد و نام از کسی ، چه نفعی به حال او دارد ؟

این که من می دانم اقلیدس دانشمند بزرگی بود یا انیشتین نظریه ی نسبیت را ارایه داد ، این چه نفعی برای او دارد؟

حال که من نمی توانم نامدارترین باشم ؛ حال که قرارنیست که نام کسی در این آشفته بازار جاودان بماند ، چه بهتر که من گمنام ترین باشم!

گمنامِ گمنام .

بی نامِ بی نام ...

چه بهتر که در زندگی هم کسی مرا نشناسد ، چه برسد به بعد از مرگ ..

و بعد از مرگم ، مردم بگویند :

نه خانی آمده و نه خانی رفته ...

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 20:11  توسط رضا سلیمی | 

و پس از مرگ مرا زندگی شیرینی است ..

 

چه کسی گفت که

مردن سخت است؟!

چه کسی تلخی جان کندن و دل کندن را

به خیال دلِ ما تلقین کرد ؟

مرگ آنقدر پر از نسترن و نسرین است

باغبان می ترسد

که مبادا ..

نکند نرگس مان مست کند

و به یکباره کویر دنیا

همه خالی شود از رنگ حضور ... 

 

۳۰/۶/۸۸

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 6:9  توسط رضا سلیمی | 
این ابیات را چند روز پیش گفتم .وزن و قافیه درستی ندارد . اگر لطف کنید و کمک کنید ، باهم درستش می کنیم :

 

 کودکی دست به دعا برداشت ، آخر ای خدا

تا به کی از دست این دونان به سختی اندرم ؟

 

ادعاهای بزرگی ، چون "بزرگی " می کنند

سال دارند ، مال دارند ، عقل اما ،نیم درم !

 

بهر جنگ بچگی ما را کتک ها می زنند

لیک خود خون ها بپا کردند با صد درد و غم

 

موقع دعوا بسی ما را نصیحت می کنند

لیک چون عقرب به جان هم در افتند ای صنم

 

گر بزرگی اینچنین است ، ای بزرگان الامان!

ما همین خردسالی خود را نخواهیم داد به غم

 

========================================

ببخشید دوستان من از چند روز پیش مشکل دارم و نمیتونم بیام وبلاگ دوستان و نظر بدم . امروز هم که عید فطر هست ُ بعد از نماز صبح هرکاری کردم نشد .

لذا فعلاْ از همینجا

 عید فطر رو خدمتتون تبریک عرض می کنم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 6:48  توسط رضا سلیمی | 

یه وقتی که جوان بودم و تازه لیسانس گرفته بودم ، رفتم گوجه فرنگی فروشی ، اونم پشت وانت ، هی داد می زدم آی گوجه ... آی گوجه ...

اول روم نمی شد ولی یواش یواش یادگرفتم .. داشتم کیف می کردم .. میدانید چرا ؟

چون ضد پرستیژ بود ، ضد غرور بود ... جالبش اونجایی بود که توی یک روستا به علت خراب بودن پل ، وانت نتوانست بره داخل روستا و راننده به من گفت : تو برو دادبزن ... داخل کوچه ها ، بعد هر کی پرسید کجاست بگو : اون ورِ پل !

این یکی یه ذره برام سخت بود .. توی کوچه ها داد می زدم" آی گوجه "... کنار رودخانه که رسیدم ، دخترا که داشتند ظرف می شستند ، حسابی بمن خندیدند ... ولی من از رو نرفتم که ... میدونید چرا ؟

چون کارم ضد غرور بود .. ضد پرستیژ بود ..

حالا هم هوس کردم برم گدایی !! مگه عیبی داره ؟! از شما شروع می کنم ؛ یه نظر بده ، خداوند یک در دنیا و صد در آخرت بهت بده !

==============

دوست دارم به گدایی بروم

به در هر خانه

به سر هر کوجه

دوست دارم که گدایی کنم از شاخه ی نور

از لاله ی سرخ

 

وه چه حکمت که نهفته است در این

چه خضوعی دارد

چه خشوعی ، افسوس

افسوس

چه غروری بی جا

در دلم ریشه زده

 

افسوس...۲۶/۶/۸۸

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 2:47  توسط رضا سلیمی | 

خیلی ها پدرشان را دوستان دارند  ..

خیلی ها برادرشان را دوست دارند ...

بعضی ها نمی خواهند قبول کنند که پدرشان برادر دیگری است...

ولی باید

همه بپذیرند

وحدت را ...

۲۴/۶/۸۸

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 23:0  توسط رضا سلیمی | 

خیلی ها حرف خوب را خوب می زنند ..

خیلی ها حرف بد را بد می زنند ...

بعضی ها متأسفانه حرف خوب را بد می زنند ...

بعضی ها (به نظر شما متأسفانه یا خوشبختانه ؟) حرف بد را خوب می زنند ..

۲۳/۶/۸۸

=========================

خداوند فرموده بود که روز شنبه ماهی نگیرید .

مردم هم تصمیم داشتند نگیرند .

ولی این ماهی ها نامردی می کردن و روزهای شنبه جلو چشم اونها مانور می دادن !

به اصطلاح ِ بهشان غصه می دادن !

خب ِ آخرش اون شد که به سر" اصحاب سبت "بلا نازل شد ..

حالا من هم ..

هی می گم طنز سیاسی ننویسم ..

ولی این سوژه ها در ذهن من رژه می رن !

دو سه تایی رو که نوشته بودم حذف کردم ُ

ببخشید

الهم اغفرلی الذنوب التی تغیر النعم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 18:29  توسط رضا سلیمی | 

حالا وضع فرق کرده

مردم قدر شب ها را نمی دانند، جوان ها پیر شده اند ، خاتقاه ها خالیست، هیچ کس با الفیه ی ابن مالک رِنگ نمی گیرد. هیچ کس زیر قصیده ی تائیه رختخواب پهن نمی کند. همه در بورس سیب زمینی شرکت می کنند . همه دوست دارند سری به استانبول بزنند و از محل رودل گرفتن سلطان محمد فاتح نمونه برداری کنند...

مردم باید تفریح ملکوتی داشته باشند . مردم باید کنار دریای تجلی بروند . عرفان نباید تنها به درد اهالی مدیترانه ی آفرینش بخورد.عرفان یک واگیر اجتماعیست . هیچ میمونی تا حالا موفق به تأسیس سلسله ای نشده است. عرفان اجتماعی یعنی تقسیم عادلانه ی خدا بین مردم ...

 

- احمد عزیزی - کتاب یک لیوان شطح داغ – فراق فلسفه – ص 170

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 0:50  توسط رضا سلیمی | 

ادیبی گفت:

هرکس تو را گوید که ؛

مکارئی خوش خلق ؛ واسطه ای بدخلق یا شتربانی که جو ندزدد، یا خیاطی که از پارچه ندزدد ، یا کوری که سنگین دل نبود

یا معلمی که توانگر ، یا کوتاه قدی فاقد تکبر ، یا بلند قدی راست قامت

را دیده است ، باورش مکن!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 19:36  توسط رضا سلیمی | 
بزرگ ترین جشن میلاد امام حسن (ع) استان همدان ُ همه ساله در شهر ما برگزار میشه

بانی اون هم امام جمعه ی محترم همدان هست که همشهری ماست .

همه ساله مسئولین استان اعم از استاندار و فرماندار و ...برای شر کت در این مراسم در چنین روزی به فامنین می آیند .

ولی امسال حتی از مسئولین کشوری هم آمده بودند ..

خیلی ها ...

شتر و شتر مرغ هم قربانی کردند و کلی جشن و هزاران نفر مهمان افطار و ...

میدونید چرا امسال جشن ُ رنگ وبوی دیگه ای داشت ؟

چون شهرستان شدن فامنین در چنین روز فرخنده ای به وقوع پیوست و اولین سر پرست فرمانداری

در تاریخ این شهرستان ِ امروز منسوب شد .

لذا مردم ما امروز بی نهایت مسرور بودند و دولت مردان را دعا می کردند . ولی از حق نگذریم َ به اذعان همه ی مسئولین

باید بگویم که اتفاق و اتحاد و همت جمعی که در این شهر هست و قدرشناسی که مردم این شهر دارند بی نظیر و زبانزد است .

امروز هم در تجلیل از مسئول هرچه توان داشتند خرج کردند ..

میلاد امام حسن مجتبی بر همه ی عزیزان مبارک باد

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 2:23  توسط رضا سلیمی | 
این آدمی زاد به چه چیزهایی که هوس نمی کنه!

اگه قول بدین بهم نخندین می گم که جدیداً به چی هوس کردم ..

قول می دین؟

قول دادین ها!

خب ، جونم براتون بگه که جدیدا من هوس کردم که برم زندان !

باور نمی کنید ؟

باور کنید ، تو زندان ذهن آدم باز میشه ..

اصلا ممکنه که زندگی آینده ی آدم و دیدگاه هاش از این رو به اون رو بشه !

حالا شما جدی نگیرید ولی من جدی گفتم .

ای کاش منو یه سال بندازن زندان ، هیچی هم دم دستم نباشه ، اون وقت بشینم قرآن حفظ کنم . بشینم کتاب بنویسم .

معرکه می شه .. آخه کتاب نوشتن و مطلب نوشتن درد می خواد .. تو ناز و نعمت ،که نمیشه طنز نوشت ..

راستی تا یادم نرفته بگم که :

کارشناسی ارشد توریسم قبول شدم . البته به احتمال قوی نمی رم بخونم ولی برای افزایش اعتماد به نفس خوب بود .

آخه یه کارشناس شیمی توی جغرافیا رتبه ی ۴ بیاره ، خب یه جورایی خوبه !

تشویقم نکنید لوس میشم !

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 1:56  توسط رضا سلیمی | 
من هر شب که ستاره ها را نگاه می کنم تا خوابم ببره ُ به خیلی چیزا فکر می کنم .

ولی حیف فرداش یادم میره !

بعضی وقتا تو موبایل یادداشت می کنم ولی فردا آن کلمات دیگه اون معنا رو ندارند!

چند شب پیش سوژه ی خوبی برای طنز به نظرم رسید ُ توی گوشی یاداشت کردم " مالک و مستاجر " ولی چند روزه هر چی فکر می کنم یادم نمیاد که چه می خواستم بنویسم .

چند شب هم هست که تا سحر نمی خوابم و مطالعه می کنم .

داشتم می گفتم که دیشب آسمان را که نگاه می کردم با خودم می گفتم که متاسفانه در عالم کون و مکان نقش ما از نقش یک مورچه هم کمتر است !

هیچ تاثیری نمی توانیم در تحولات جامعه و زمان داشته باشیم . من اگر می توانستم ِ اگر توان آن ر ا داشتم ِ

همه ی کسانی که ما را یک عمر نصیحت به گذشت و مدارا و اخلاق و غیره کردند ُجمع می کردم در زیر همین آسمان ستاره باران ُ و می گفتم :

شما را به خدا آسمان را نگاه کنید . ببینید دنیا چقدر بزرگ است ! هیچ می دانید که چندین سال است که آسمان را ندیده اید؟

شما را به خدا از هیاهوی دنیا بیرون بیایید . اینقدر خودتان را کوچک نکنید .

افسوس ..

نمی توانم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 3:2  توسط رضا سلیمی | 

یادش بخیر

چه زیبا با پروانه ها می پریدیم ..

چه عاشقانه با بلبل می خواندیم

چه ساده گریه می کردیم

چه راحت با ستاره ها صحبت می کردیم

..

یادش بخیر..

امروز با دل خود هم بیگانه گشته ایم

پاهامان به سنگینی الوند

در زمین فرو رفته

راه رفتن هم برایمان مشکل شده

پریدن که جای خود دارد ..

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 16:54  توسط رضا سلیمی | 

نوشته اند در پارس قدیم یعنی کشور هخامنشیان  رسم آموزش و پرورش چنین بود که مدرسه را نزدیک بازار نمی ساختند تا دروغ و فحش و حیله گری به کودکان سرایت نکند و مواد درسی دانش آموزان شامل مسائل دینی و طب و حقوق می شد  

به نظر شما امروز باید کجا بسازند ؟

الف : کره ی ماه

ب - جایی که هیچ مسئولی نباشد

ج - جایی که رسانه ایی نباشد

د- مدرسه سیخی چنده ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 10:52  توسط رضا سلیمی | 

من كه موندم چي بگم . بزارين حداقل ، این جمله ی دعاییه رو با خلوص نیت تمام ، نشات گرفته از اندیشه ای که به شددددددت تحت تاثیر این پست جديدتون قرار گرفته ، به امید مقبول افتادن در بارگاه حضرتتان ، تقدیم می کنم به شما : (( سپاس خدایی رو که قلل آقایون رو از هر گونه ظلم و ستمی بر ارتفاعات کم مبرا داشت . ))
بعد بريم سراغ مشقاي از قبل مونده :

اون پست قبلی تون واقعا جالب بود . دلیلش اون حرفهایی که دوستان زدند و عبادت ساده ی شبان رو خواستنی و ایراد موسی رو مردود اعلام کردند نبود . دلیلش این نتیجه گیری آخرتون بود .
من این داستان رو توی کتاب ادبیات فارسی مون خوندم . و تا همون جا که : هیچ آدابی و ترتیبی مجو ... هر چه می خوادهد دل تنگت بگو .
و از اونجایی که به شدت به شعر علاقه دارم ( و وصفش قبلا رفته بود ) خودم ادامه اش رو توی مثنوی نخوندم .
و باورتون نمیشه اگه بگم با خوندن این ادامه ای که نوشتین چقدر شگفت زده شدم :
گفت : ای موسی از آن بگذشته ام من کنون در خون خود آغشته ام
من ز سدره منتهی بگذشته ام صد هزاران ساله ز آن سو رفته ام
تازیانه بر زدی اسبم بگشت گنبدی کردی زگردون برگذشت
محرم ناسوت ما لاهوت باد آفرین بر دست و بر بازوت باد
حال من اکنون برون از گفتن است این چه می گویم ، نه احوال من است

نمی دونم باید چی بگم . اینکه تقصیر از ما ست كه دنبالش نمي ريم . يا ايراد از معلمي بوده كه به حكم اجبار درس دادن خودش هم كه شده اين ادامه رو نخونده بود كه حداقل ايراد كتاب رو بپوشونه و به ما بفهمونه كه اين فرود بهونه ايه براي اوج گرفتن .
شما نمي دونيد واقعا چقدر باعث تعجب من شد ادامه ي اين شعر و اينكه
بي خيال يافتن راه نو شو و به همون قبلي ات بساز كجا . و اينكه من دگرگون شدم و با تازيانه ي تو اسب من از گردون برون رفت كجا ....

دارم به ظلمي فكر مي كنم كه بريدن نا به جاي اين شعر و گنجوندنش توي كتاباي درسي بر ما رفت . الان من خيلي ها رو مي شناسم كه حاضر نيستند هيچ تغييري در نگرششون ايجاد كنند . هيچ تلاشي براي بهتر شدن انجام بدن . هيچ قله اي رو فتح كنن . فقط به اين برهان كه : خدا به موسي گفت : بنده ي ما را زما كردي جدا ....
و ياد جنجالي افتادم كه دوران دانشجويي يكي از دانشجوها با استاد راه انداخته بود سر اين كه خود قران گفته : لا اكراه في الدين ... پس چرا به اجبار اوني كه از اسلام خارج شده ( مرتد ) رو اعدام مي كنن .
و استاد مونده بود توي چهار و پنج اين كه چه جوابي بده در حالي كه ادامه ي ايه جواب اون سوال بود : قد تبيين الرشد من الغي . كه داشت جمله ي قبلي رو اجباري مي كرد . ( اجباري نيست چرا كه هدايت از گمراهي مشخص شده . و معني اش اين نيست كه اجبار نيست و هر كاري مي خوابي بكن . معني اش اينه كه چرا اجبار باشه وقتي مشخص شده !! )


هيچ كدوممون بعد از اون داستان به اين فكر نكرديم كه شبان به دنياي بالاتري دست يافته . همه خيال مي كرديم اين ماجرا درسي فقط براي موسي بوده . نگو كه شبان هم به بينش بزرگتري دست پيدا كرد .
باورتون نمي شه اگه بگم تا امرز من خيال مي كردم شبان ، بعد از اخطار خدا به موسي ، باز هم دنبال شانه كردن موي خدا بوده و ماليدن دست و پاش . و خدا هم به درك كم اون ، او را بخشيده .
ولي امروز نگاهم عوض شده .
شبان با عبادت خالصانه اش اونقدر محبوب خدا شد كه خدا موسي رو فرستاد سمتش تا راه گام گذاشتن روي يه پله بالاتر رو بفهمه . دنياش بزرگتر بشه و لايق درك زيبايي هايي بيشتر و در نهايت پذيرش پاداشي بالاتر ، كه فقط نصيب اونهايي مي شه كه قابليت درك عوالم بالاتر رو داشته باشن .
حال من اکنون برون از گفتن است              این چه می گویم ، نه احوال من است

از سارا خانم به خاطر مطلب زیباشون تشکر می کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 19:6  توسط رضا سلیمی | 

ما شنیدیم که مردم می گن :

اونایی که کوتاه قد هستن ، نصفشون زیرِ زمین هست و اونایی که خیلی قد بلند هستن ُ عقلشون تا قوزک پاشون هست !!

یعنی قد کوتاه ها یه جورایی آب زیر کاه و زیرک تشریف دارن .

امروز هم در کتاب" چی " این حکایت رو دیدم که خیلی خوشم اومد .

" کسری انوشیروان به دادگری بنشسته بود . مردی کوتاه قد پیش آمد و گفت :

مرا ستم کرده اند

انوشیروان به وی التفات نکرد.

بزرگمهر گفت : انصاف وی نیز بده !

کسری گفت : به کوتاه قد کسی نتواند ستم کند!!

مرد گفت : خدا کار پادشاه را اصلاح بدارد، آنکس که به من ستم کرد از من کوتاه قد تر است !!"

 

تبصره :

1 - لطفا به سیاسیون ربطش ندید !

2 – بیاد داشته باشید که خانم ها همیشه کوتاه قد تر از آقایون هستند !

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 17:33  توسط رضا سلیمی | 

اعتراف نامه

بعد از نوشتن مطلب " تسبیح " به عنوان روشنفکر نمای خودفروخته و یک قلم به دست مزدور توسط برادران و برادرزادگان عزیز دست گیر! شدم  و در زن دان ! حبس شدم .

در طول این مدت که در زن دان ! در محضرشان بودم . با خودم فکر کردم. دیدیم که من اغفال شدم ! من اغفال شدم و بیگانگان از نوشته های من بهره برده اند ! من از زن دان  اُووم ( اُووُم به ترکی یعنی خانه ی خودم ) خیلی راضی هستم . یک وقت فکر نکنید که من در زندان "که ریزک" بودم ها! به خدا ، به پیر به پیغمبر ... اونجا نبودم !

آره من اعتراف می کنم که : بهم ریختم . مثل یک پازل !فقط یه بچه ای  نیست که بیاد منو جمع کنه ! من تازه متوجه شدم که توسط عوامل بیگانه ( که اول اسمش " ن" هست!) اغفال شده ام .

من درسال های قبل در ماه رمضان تا صبح با رایانه چت می کردم ( ببخشید کار می کردم )! ولی امسال به یمن زحمت برادران عزیز در زن دان همش قرآن و مفاتیح می خوانم !

من در اینجا اعتراف می کنم که همش تقصیر " عبدالکریم " است . او می بایست جای من در محضر داد...   گاه !  بایستد ولی چون برادران زورشان به ... نرسید ....نش را دارند می زنند !.

اما اینکه چگونه یک شبه من 180 درجه تغییر کردم ، داستانش بماند برای بعد!!

  

پاسخ جدی ...

من فکر می کنم :

1 – ما باید به نقد مطلب بپردازیم نه نویسنده ( شما فکر می کنید اگر من بالای پست به جای " سروش " می نوشتم " استاد مطهری " بازهم کسی انتقادی به مطلب داشت؟

2 – اگر یک صاحب نظر دارای یک نظر اشتباه بود ، نباید تصور شود که همه ی نظراتش اشتباه است . ( نظرات دکتر سروش در حیطه ی فلسفه مورد بحث است و انتقاد ، دلیل نیست که نظرات عرفانی او هم چنین باشد )

3- تشری که موسی به شبان می زند موجب بالا رفتن بینش او می شود و تشری که خداوند به موسی می زند هم باعث افزایش معرفت او می شود .

پس اینطور نیست که چون موسی گفت :

هیچ آدابی و ترتیبی مجو  .. هرچه می خواهد دل تنگت بگو

شبان دوباره همان حرف های کفر آمیز را ادامه داد؛ خیر، در این جریان جان او به مرتبه ی بالای شناخت رسید  و از مرحله ی گفتن فرا تر رفت :

گفت : ای موسی از آن بگذشته ام             من کنون در خون خود آغشته ام

من ز سدره منتهی بگذشته ام                  صد هزاران ساله ز آن سو رفته ام 

تازیانه بر زدی اسبم بگشت                       گنبدی کردی زگردون برگذشت

محرم ناسوت ما لاهوت باد                 آفرین بر دست و بر بازوت باد

حال من اکنون برون از گفتن است     این چه می گویم ، نه احوال من است

 

پس ما تصور نکنیم که تذکر موسی به شبان بیهوده بود .

4 – خداوند می فرماید :

در حق او مدح و در حق تو ذم        در حق او شهد و در حق تو سم

این اختلاف از کجا ناشی می شود ؟

جواب روشن است : از تفاوت در مراتب معرفت الهی که بین موسی و شبان وجود دارد .

پس چرا ما باید به مراتب پایین معرفت که به قول علما " شرک خفی " و غیره است راضی باشیم و خودمان را گول بزنیم که :

هیچ آدابی و ترتیبی مجو                     هرچه می خواهد دل تنگت بگو

نه اینطور نیست >

اگر موسایی بیاید و با یک تازیانه اسب ادراک ما را از گردون فرا تر برد ، آیا ما زیان کرده ایم یا سود برده ایم ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 0:12  توسط رضا سلیمی | 
آخ که من از درج مطالب چالش برانگیز در وبلاگم کیف می کنم !چون کامنت ها از حد " خوب بود و جالب بود  و از خواندن مطالبتان لذت بردم و .. " فرا تر می رود .

حالا این نقد را که در کامنت ها هم هست و از یک عارف دلسوخته و دانشمند بزرگ گم نام است را عینا نقل می کنم و پاسخش را به خوانندگان عزیز واگذار می کنم .

نقدی بر این نوشته:(البته در حد خودم)
دکتر سروش در پایان شرح "مثنوی موسی و شبان" می گوید:
در عبادت خداوند همه ی ما شبان هستیم . همه ی ما عامیانه عبادت می کنیم . همه ی ما کفر می گوییم و بی خبریم.فقط موسایی نیست تا ما را متوجه حرف های شبان گونه ی مان کند .
به نظر من نوشته فوق صحیح نیست،چرا؟
یا دکتر سروش منظور مولانا رو نفهمیده یا هم با بندگان خدا دشمنی داره
بله شاید همه در عبادت خداوند شبان باشند، تازه شاید هم نتونن که شبان تمثیلی مولانا باشند چرا که چوپان داستان او ساده بود و صمیمی(چیزی که الان کم پیدا میشه)

بله شاید همه ی ما عامیانه عبادت کنیم اما چرا کفر؟
این گفته اصلا صحیح نیست چرا که مولانا در دفتر دوم مثنوی می فرماید:
دید موسی یک شبانی را به راه کاو،همی گفت:«ای خدا و ای اله»
تو کجایی من شوم تا چاکرت چارقت دوزم، کنم شانه سرت
.
.
.
تا چند بیت به همین صورت خدای خویش را عبادت میکند و موسی این عبادت را می شنود و او رابه بیهوده گویی و*** کفر*** متهم می کندو این گونه به او می گوید:
این چه ژاژ است و چه کفر است و فشار؟ پنبه ای اندر دهان خود فشار
تا جایی که شبان بیچاره می گوید:
گفت:«ای موسی، دهانم را دوختی وز پشیمانی تو جانم سوختی»
جامه را بدرید و آهی کرد تفت سر نهاد اندر بیابان و برفت
اما از این جا به بعد جای تامل دارد باو فرمایش دکتر سروش متناقض است:
وحی آمد سوی موسی از خدا بنده ما را زما کردی جدا
تو برای وصل کردن آمدی نی برای فصل کردن آمدی
هر کسی را سیرتی بنهاده ام هر کسی را اصطلاحی داده ام*
*پاورقی:
آیه 84 سوره اسرا می فرماید: «قُل کُلُّ یَعمَلُ عَلی شاکِلَتَهِ»
هرکسی به زبانی صفت حمد تو گوید بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه
مولانا در ادامه می فرماید:
در حق او مدح و در حق تو ذم در حق او شهد و در حق تو سم
ما بری از پاک و نا پاکی همه از گران جانی و چالاکی همه
من نکردم خلق تا سودی کنم بلکه تا بر بندگان جودی کنم
خون، شهیدان را زآب اولی تر است **این خطا از صد صواب اولی تر است**
ملت عشق از همه دین هاجداست
عاشقان را ملت و مذهب خداست
جالب اینجاست که داستان به همین صورت ادامه می یابد تا جاکی موسی به شبان می گوید:
هیچ آدابی و تربیتی مجو هر چه می خواهد دل تنگت بگو

نمی دونم ولی حکایت دکتر سروش مثل داستان ذبیح الله منصوری شده در ترجمه کتاب سینوحه که تو کتاب ترجمه شده منصوری بیشتر از نویسنده کتاب نوشته و هر جا که دوست داشته به داستان پر و بال داده.
حالا دکتر سروش هم در« شرح مثنوی موسی و شبان» من فکر می کنم همین کارو کرده تا این که شرح داستان موسی شبان گفته باشه ،چرا که در این قصه مولانا شرط اصلی قرب و رضای الهی را داشتن قلبی پاک و بی ریا میداند و در مقابل تفکر افرادی مثل دکتر، سروده شده تا این افراد هم بتونن منظور آیه «قُل کُلُّ یَعمَلُ عَلی شاکِلَتَهِ» رو بفهمند حال به نظر من باتوجه به این آیه و اصل ابیات داستان دکتر اشتباه فرموده .
نکته دیگر اینجاست جناب دکتر رسالت و وظیفه انبیا برقراری ارتباط بین خلق و خالق و نزدیک کردن بندگان به در گاه خداست پس اگر موسایی هم بود لازم نبود به کسی تذکری بده:
تو برای وصل کردن آمدی نی برای فصل کردن آمدی
زیاد حرف زدم ولی من از گفته دکتر به یاد ضرب المثل «خدا می بخشه ،بندش نمی بخشه» افتادم.
حالا عمو جان شما این مطالب رو تو وبلاگتون نذارین چرا که این کار گسترش چنین تفکر اشتباه ،است و الحمد الله دکتر سروش یه طرف تنهایی شبهه پراکنی میکنه و 01 مثل جوادی املی ها با زور میرسن پاسخ شبهه پراکنی این آقا رو بدن.
من حرف هامو در حد عقل خودم گفتم تصمیم باشما
سهراب چه زیبا میگه:
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
انشاالله حکایت ما مثل سهراب نشه.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 15:57  توسط رضا سلیمی | 

دکتر سروش در پایان شرح "مثنوی موسی و شبان" می گوید :

در عبادت خداوند همه ی ما شبان هستیم . همه ی ما عامیانه عبادت می کنیم . همه ی ما کفر می گوییم و بی خبریم.فقط موسایی نیست تا ما را متوجه حرف های شبان گونه ی مان کند .

او همانجا در مورد تسبیح هم سخن عمیقی دارد و معتقد است ما به نهایت تنزیه نمی رسیم و همیشه صفات خداوند را با صفات اشخاص قیاس می کنیم . مثلاً وقتی صحبت از  رحیم بودن خداوند به میان می آید در ذهن ما مهربانی یک شخص متجلی می شود .

 

قرن ها باید که تا یک مشت پشم از پشت میش

عارفی را خرقه گردد یا حماری را رسن

 

سال ها باید که تا یک پنبه دانه از زمین

شاهدی را حلّه گردد یا شهیدی را کفن

 

قرن ها باید که تا صاحبدلی پیدا شود

بایزیدی از خراسان یا اویسی از قرن

به نظر شما این شعر را چگونه می توان به  به مطلب فوق ربط داد؟

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 19:37  توسط رضا سلیمی | 

ماه رمضان فرصت خوبیست که آدم با شکم خالی به چیزهایی غیر از پرکننده های شکم فکر کنه..

ولی امسال کمی با سال های پیش فرق می کنه .

چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است .

همه می دانیم که متاسفانه امسال شیطان در دو بهم زنی و پاشیدن بذر کینه موفق تر بوده است .

یکی از مسئولین که در نامه اش نوشته بود که "من باشنیدن این مطلب ( حالا کذب یا صدق ) تا صبح خوابم نبرد ".

دوست من می گفت : آدم مومن! من که هیچ مسئولیتی ندارم ، از ندانم کاری بعضی ها دوماه است نخوابیده ام  حالا تو که مسئول هستی می گویی" یک شب خوابت نبرده" ؟

من به تحولات اجتماعی جهت پیشرفت و ترقی معتقد هستم . حتی به قول بعضی فلاسفه جنگ عامل پیشرفت نسل بشر بوده است ( حالا با صحت و سقمش کار ندارم ) ولی امیدوارم کشمکش ها از روی هوای نفس نباشد .برای ریاست نباشد .

( من در تمام مطالب ناقص خودم این شهوت " ریاست طلبی " را ذم کرده ام و معتقدم که از هر شهوت دیگری خطرناک تر است .

یکی از عرفا فرموده بود که : نه تنها دنبال ریاست نرو بلکه با اهل ریاست نشست و برخاست هم نکن !

در نهایت امیدوارم این رنگ و بوی اسلام که در مملکت هست با برخی ندانم کاری ها ، رخت بر نبندد و خداوند رحمتش را از مردم ما دریغ نکند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 16:3  توسط رضا سلیمی | 

   ضمناً در همان کتاب تاریخ گزارشی از یک خبرنگار آماتور  ( شاید هم خبرنگار جوان) درج شده است که در آخرین لحظات عمرش چنین گزارش کرده است :

هم اکنون ما در منطقه ی جنگی واقع شده ایم ، در منطقه ای که مانورهای هوایی و زمینی و " زیر آبی " و زیر زمینی ، به وسیله نیروهای سواره و پیاده نظام دو تن از رقبای قدیمی در حال اجراست . البته در اينجا خبري از آب نيست ولي خيلي ها" زير آبي" مي روند و " زيرآب " ديگران را مي زنند .

   در این رزمایش از امکانات دفاعی روز بهره ی کامل برده شده است . موشک های مختلف پانزده و بیست متری برای هدف قرار دادن مواضع طرفین و حتی زیر دریایی های اتمی ، برای ناکارآمد کردن جبهه ی رقیب به طور پنهانی و غرق کردن کشتی او  و از همه مهمتر آزمایشهاي هسته ای ، غنی سازی ، جنگ الکترونیک وهمه و همه در این مکان در حال اجراست . اینجا مرکز کره ی زمین است !!، در اینجاست که سیاست ها و راهبرد های دهکده ی جهانی تعیین می شود !!.

برای سلامتی ساکنان این ده " رَحِمَ ا... مَن یَقرأ الفاتحه مَعَ الصّلوات " .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 13:14  توسط رضا سلیمی | 

اين نويسنده در ادامه شعر زير را آورده است :

 

شهر ما يك شهر ويران است ، گويي نيست ؟ هست       

 مسندش هم جاي ديوان است ، گويي نيست ؟ هست .

 

مردمانش بس عوام و  رهبرانش كج مرام                     

بندي از هفت بند زندان است ، گويي نيست ؟ هست .

 

شعبده بازان روبه خو ، عوام، ميمون صفت                      

 خوابگاه بس ذليلان است ، گويي نيست ؟ هست .

 

" هركه دم از حق زد و با حق كُشانش در نبرد                      

 لاجرم آماج بهتانست ، گويي نيست ؟ هست."

 

دنيي و عقبي درين ويرانه كمتر جو كه اين                    

در خور نفرين يزدان است ، گويي نيست ؟ هست.

 

مي شود گِل بر سر هر آن سفيد پوش1 دني                         

لايق " كمتر زحيوانست " ، گويي نيست ؟ هست .

 

" ياوه گو محكوم قانون نيست ، گويي هست ؟ نيست !     

حق طلب در كنج زندانست ، گويي نيست ؟ هست ."

 

هركسي از فضل اهل شهر خود دم مي زند                 

شهر ما ، يك شهر ويران  است ، گويي نيست ؟ هست . 2

 

تحفه نه طنز جلد دوم

توضیح واضحات: این شعر مربوط به داستان یک روستای کوچک است و برای خودش حکایتی دارد . قابل تعمیم به جامعه ی ما نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 13:17  توسط رضا سلیمی | 

   یک روز از یک نویسنده ی نا شناس ، نامه ای به دست مردم ده رسید که حرف های خوبی زده بود . عین نامه در " تاریخ فيل دوران  " آمده است و ما بخش هایی از آنرا در اینجا می آوریم :

    مردم محترم ده ، مگر شما سران حزب سیاسی هستید که باید در هر اتفاقی موضع گیری نمایید ؟

   اصلاً بسیاری از مسائل آنقدر بی اهمیت هستند که ارزش مطرح کردن ندارند و خیلی از آنها هم ، حاشیه ای هستند و ربطی به شما ندارند و به قول آن بزرگ که گفته بود :

 " به ما چه ، هرکه لایه ی اوزون را سوراخ کرده ، خودش هم برود آنرا بدوزد . "

    عزیزان من ، این آقایان که شما به خاطر آنها بر سر و کله ی هم می زنید ، اساساً با هم مشکلی ندارند  و به هر چیز که شما اعتقاد دارید من قسم بخورم که دعوا بر سر " لحاف ملا نصرالدین " است .

( البته از حق نگذریم آنها خودشان هم این را می گویند ولی شما کاسه ی داغ تر از آش شده اید) ،

آنها می دانند بر سر چه چیزی ، باهم بگو مگو دارند . می دانند کی باید دعوا کنند . می دانند کی باید آشتی کنند . می دانند در آینده باید چکار بکنند و ....

(ولی متاسفانه ، اکثراً  باران بند می آید ولی سقف از چکه کردن باز نمی ایستد .)

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 22:21  توسط رضا سلیمی | 

    از این به بعد ، هرکس هر کجای ایالت با کسی خُرده حساب داشت و به "گربه ی او پیشی" گفته بودند ، برای زهر چشم گرفتن ، طرف را به این ده می کشاند و با یک سخنرانی ، یک عده را باخود موافق می کرد تا برایش کف و سوت بزنند و هورا بکشند، تا طرف مقابل حساب کار خود را بکند . نا گفته نماند،گاهی هم طرف مقابل صحنه را تسخیر می کرد و با زدن  حرفهای قلمبه ، سلمبه ، باعث می شد که یک عده برایش کف و سوت بزنند و حساب ،  یک – یک مساوی شود .

  البته بعد از اتمام نمایش، آن شهری ها که تفریح خوبی کرده بودند و نقاط قوت و ضعف همدیگر را شناخته بودند ، با هم سوار ماشین می شدند و می رفتند به دنبال صفا و گل گفتن و گل شنفتن و همچنین خندیدن به ریش اهالی ده !!!

ولی این مردم ده بودند که تا چند ماه باهم بر سر حرف های " صد تا یک غاز " آنها دعوا داشتند.

عجب مصیبتی شده بود ؟

   ده شده بود منطقه ی جنگی ! گاهی وضعیت سفید بود و گاهی زرد و هر از گاهی هم وضعیت قرمز می شد . و تمام اين وضعيت ها را مي شد از رنگ چهره ي مردم شهر فهميد .

   حتی گاهی كه وضعيت قرمز مي شد و چهره ها بر افروخته مي گشت و يا كسي براي دعوا لباس از تن مي كند و" زير پيراهني سفيدش" پيدا مي شد  برای اینکه کار بالا نگیرد ،حکومت نظامی برقرار می شد!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 10:31  توسط رضا سلیمی | 

...

نوعروسان چشمشان شد حلقه بر درها بسي        

كودكان هم بي پدر گشتند در كشتارها

 

قول را كوته كنم اين ها همه بگذشت و ليك           

 صفحه بر گشت از براي كام دنيادارها

 

عده اي پُست و مقام و مال بيت المال را               

آن چنان بردند و خوردند ، كه غنيمت خوارها

 

گوشه گير صحنه هاي جنگ را منظور نيست!             

 فاتحان عرصه ها ، بر هم زدند معيارها

 

هركدام از يك جهت بر جيفه ي دنيا زدند              

گو كه اينها خود نبودند در پس نيزارها1

 

هم سليمي و حميد و عبدي ودهقان چه خوب

برگزيدند از حميت ، نارها بر عارها

 

روزگار كسب عزت با شهامت رفته است           

عزت امروز دنيا، دست بي زنهارها

...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 22:39  توسط رضا سلیمی | 

البته بد هم نشده بود . چرا ؟

چون شهری ها با وجود اينكه برای این ده سینما و مراکز تفریحی که ایجاد نکردند ولی در عوض هر کس را به طریقی " بازیگر مجانی" خود کردند.

و با اینکه برای اشتغالزایی ، کارخانه ای ایجاد نکردند ، ولی به این روش ، خیلی ها را سر کار گذاشتند ....

ولی باز هم قضیه به اینجا ختم نشد .

   بالاخره شهری ها تصمیم گرفتند یک " رزمایش " برگزار کنند تا قدرتمندترین و با نفوذ ترین شان مشخص شود و بدانند با یک دیگر باید از چه موضعی برخورد کنند و چگونه با هم کنار بیایند و برای رزمایش ، چه محلی بهتر ازاین ده   .

   برای همین منظور ، نیروهای تحت امر و نفوذ خود را جمع کردند ... خدا برکت بدهد ؛ گوش تا گوش آدم !؟ جمع شدند.

عجب رزمایش با شکوهی برگزار شد ، دشمنان فرضی ، جنگ فرضی ، اسیران فرضی ، کشته های فرضی و...  شهری ها حسابی کیف کردند .

ولی مردم ده از روی سادگی  این رزمایش را جدی فرض کردند .

دشمنان جدی ، جنگ جدی ، اسیران جدی ، مجروحان جدی ، و خسارت های مالی و فرهنگی جدی ...

   ولی در گرماگرم رزمایش ، کسی به مشکلات ایجاد شده ، توجهی نداشت ...

مدتی گذشت تا مردم متوجه شدند که چه بلایی بر سرشان آمده است و پیش خود گفتند :

   نه ، دیگر بی گدار به آب نمی زنیم  ، اول باید هرکس را بشناسیم و مقصود او را بدانیم و بعد به حرفش عمل کنیم ، باید به فکر آبادانی و پیشرفت ده خود هم باشیم  و نباید باهم به خاطر دیگران دعوا کنیم ، تازه آنها که باهم دعوا ندارند ، ما ها داریم قضیه را جدی می کنیم  ... .

   ولی متاسفانه تا یک اتفاق جدید می افتاد دوباره همه ی اینها به فراموشی سپرده می شد و دوباره به جان هم می افتادند .

ادامه دارد...

از کتاب :" تحفه نه طنز جلد دوم "

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 12:45  توسط رضا سلیمی | 

   طولی نکشید که بازیگران و سخنرانان ، هرکدام برای خود یک عده " سرِ خان " پیدا کردند و برای خود جایگاه و طرفدارانی دست و پا کردند . ديگر مردم شهر يك دست و يك گروه نبودند  و به چندين حزب و شبه حزب تقسيم شده بودند چرا  که از روی صداقت و سادگی زیاد به بازیگران اعتماد کامل داشتند ، حالا دیگر حاضر بودند به خاطر آنها بر سر همشهریان و بستگان خود ، داد بکشند و حتی باهم دعوا کنند تا سودش را دیگران ببرند .

شهری ها هم از این فرصت به خوبی استفاده می کردند و برای اینکه نفوذ کلام خود را به رخ رقبای خود بکشند ، طرفداران خود را جمع می کردند و به آنها می گفتند :

 امروز ، روز جهانی " کله رَوان " است و همگی شما برای گرامیداشت این روز باید " روی سرتان " راه بروید  و طرفداران آنها هم همین کار را می کردند .

رقیب دیگر به طرفداران خود می گفت :

 از نظر پزشکی خوب نیست که انسان همیشه روی دو پا راه برود و این باعث " واریس پا " می شود و شما باید بعد از این هفته ای یک روز " چهار دست و پا " راه بروید... و عجيب تر اينکه، طرفداران او هم همین کار را  نه تنها یک روز که دو روز در هفته انجام می دادند ....

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 0:36  توسط رضا سلیمی | 

طولی نکشید که آوازه ی نربادن مردم این ده به گوش دیگر شهر نشین ها رسید و از همه طرف به آنجا سرازیر شدند .

    مردم این شهر از سر و کول هم بالا رفته و چه نردبانی درست کرده بودند ،  به چه بلندی ! چشم ها را خیره می کرد و اگر کسی می خواست انتهای نردبان را نگاه کند  کلاه از سر ش می افتاد .

    با اینکه نفرات زیرین در حال مضمحل شدن بودند و نفرات بالا یی با افتادن از بالا ، جان خود را از دست می دادند ولی همچنان مردم استقامت می کردند و این بود که هیچ کس نمی توانست از چنین نردبانی چشم بپوشد .

 

     بله شهری ها برای دیدن آدم های ساده و تمرین سخنرانی و ...و ... به این ده سرازیر شدند و در نتیجه هر حرفی که هیچ شنونده ای در هیچ کجای ایالت نداشت ، در این شهر یک سخن نو به شمار می آمد و مردم برای شنیدنش دست و پا می شکستند ..

   تمرین سخنرانی و نمایش ، همه روزه و در همه صحنه ها ، خیابان ها و کوچه ها برگزار می شد. علاوه بر اينها اگر کسی می خواست آرایشگری هم یاد بگیرد ، ناشی گری اش را بر سر این خلق ا... امتحان می کرد .

البته " سرهای خان " ( عده ای که سرشان را به سرکردگان اجاره داده بودند ) هم در این میان بی تأثیر نبودند . آنها فکر می کردند  ، دارند بازیگری یاد می گیرند و در آينده جاي شهري ها را خواهند گرفت ، غافل از اينكه فقط سوت زدن و کف زدن و صحنه گرم کردن را یاد گرفته بودندو تمام سهمشان از نمایش به همین ختم می شد .

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 12:44  توسط رضا سلیمی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
نویسنده ی وبلاگ بی سوادی خود را با نوشتن کتاب های زیر اثبات کرده است.
1 - آنچه که یک دانش آموز باید بداند.
2 - تحفه نه طنز جلد اول
3 - تحفه نه طنز جلد دوم
4- تحفه نه طنز جلد سوم
5 - بهترین خواندنی های تاریخ
6- بهترین داستان های تاریخ
7 - بهترین حکایت های تاریخ
8 - مجموعه ی طنز " مهتاز " (زیر چاپ)

آدرس مراکز نشر این آثار در پیوندهای روزانه می باشد
توضیح واضحات :
وجود وبلاگی در پیوندهای اینجا به معنای تایید مطالب آنها نیست و مسئولیت مطالبشان با خودشان است.

پیوندهای روزانه
دنیا بلاگ
آنچه که یک دانش آموز باید بداند
تحفه نه طنز جلد اول و دوم و سوم و بهترین خواندنی ها ی تاریخ
تحفه نه طنز جلد سوم
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
پیوندها
گروه شیمی فامنین
انجمن امید فامنین
وبلاگ دوم
بچه همدانی ( مجید حسینی)
مقالات رضا سلیمی
دانلود کتاب
پرشین گیگ
روزنامه های رسمی کشور
افشاری
lمشاوره و راهنمایی تحصیلی برای تمام مقاطع تحصیلی
حمیدرضاحیدری(persident)
غزه ( وبلاگ هشتم خودم)
باغ ادب
سپیده( ادبیات داستانی)
دکتر روشن فومنی-ادبیات و شعر
کیمیاگر
دغدغه های یک جوان ایرانی
هیمه ی بادام
یادداشت معلمانه
در جستجوی بهار
خبرنگار جوان
کمیــــــــــــــل
قلم معلم
نازنین ( برگ بی برگی)
زندگی اینجاست ( علی رستمی)
فعلاً ناشناس!!
ح . ن
کشـــــــــــــــکــول جالب
بابا آب داد
توسکا- داستان کوتاه
نیـــــــــــــلو فرانه
منجـــــــــــــــی
دخترکی با کفش های صورتی
دل نوشته های یک خانم معلم
کیان
هدهد
کاریکاتورهای محسن مالکی
از حافظیه تا هکمتانه
صبح بخیر - کتایون
دنیای من (صدف)
مانیــــــــــــــا
قلم نامه
غزلواره های عاشقی ( نیلوفر)
دختر آریایی
آراد فرشته ی کوچک تنهایی های من
نوشته های دل ( سعید )
بانوی نیمه شب
قلم یاز
خاطره ای ماندگار از یک بسیجی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM